بعد از روز آخر – داستانی کوتاه از مهشید امیرشاهی

مهشید امیرشاهی فرزند مولود خانلری و امیر امیرشاهی، از داستان‌نویسان معاصر ایران است. او در سال ۱۳۱۶ خورشیدی در کرمانشاه متولد شد.

“… گمان نمي­كنم تاريخ تولد و شماره شناسنامه و نام مادر و شغل پدر من براي هيچ كس جز مأمورين ثبت احوال چندان جالب باشد. بنابراين مرا از رنج نوشتن اين مشخصات و خوانندگان را از ملال خواندن آن معاف داريد. به علاوه براي زني كه كم كم صبح­ها با كنجكاوي دنبال رشته­هاي تازه موي سفيد مي­گردد، و با دلهره چين زير چشم­ها را معاينه مي­كند، صحبت از سن و سال خوشايند نيست. اصرار به دانستن هم دور از ظرافت است.
از اين مقوله كه بگذريم، مطلب عمده­اي براي گفتن نمي­ماند، جز اين كه من رسالتي ندارم و نويسنده­اي متعهد و مسئول نيستم، در خلق آثار محيرالعقول هم استعدادي نشان نداده­ام، و در نتيجه بايد با كمال شرمندگي اعتراف كنم كه احتمال دارد داستان­هاي مرا خوانندگان بفهمند.
به همه داستان­هايي كه نوشته­ام محبت مادرانه دارم و برايم مشكل است بگويم كدام را بيشتر دوست دارم. تنها حرفي كه مي­توانم بزنم اين است كه بعضي از آنها چون كودكان ضعيف و بيمار به پرستاري من نياز بيشتري داشته­اند و بعضي ديگر راحت به دنيا آمده­اند و سالم رشد كرده­اند. بيشتر از دنياي كودكيم صحبت مي­كنم، به اين دليل كه دنياي قشنگي است، به علاوه من با آن دنيا فاصله معقولي گرفته­ام و مي­توانم درباره­اش قضاوت كنم يا لااقل وصفش كنم. قصه­هايي كه خودم در زمينه­اش نيستم معدود است و روشن. خواننده لازم نيست زياد كنجكاو يا دقيق باشد تا مرا از لابه­لاي حرف­هاي ديگر داستان­هايم بيرون بكشد. بنابراين دليلي نمي­بينم كه اين مطلب را پنهان كنم تا بعدها محققين عالم ادب كشف آن را بر عهده گيرند يا احياناً عكسش را ثابت كنند.
هنوز هم مي­نويسم و تا وقتي چشمه نخشكيده است خواهم نوشت. تنها دعايي كه در حق خودم مي­كنم اين نيست كه چشمه نخشكد، اين است كه وقتي خشكيد من بدانم و قلم را غلاف كنم…”

وب سایت مهشید امیرشاهی: http://www.amirshahi.org/

داستانی کوتاه با عنوان “بعد از روز آخر” از این نویسنده را می شنویم.
کاری از سپیده عباسی
میکس: سحر
عکس استفاده شده در تصویر شاخص از هدا رستمی

طرح از پانچو کاریکاتوریست بین المللی، نشریه ی “ال  پاییس” چاپ اسپانیا

13 دوست داشتمش

8 Responses

  1. مسافر says:

    زیباست صدای بانو و غمگین… مثل تلخی داستان.
    باشد که همیشه شاد باشد
    روایت ها یکی پس از دیگری عالی تر می شوند
    و صداست که می ماند…

  2. سپیده says:

    ممنون مسافر عزیز…
    لطف شماست…
    جالب بود که شما جزو معدود کسانی بودید که تلخی و غم صدا را حس کردید…
    برقرار باشید

  3. سندرا says:

    سلام. خیلی زیبا و لطیف هست. هم داستان و هم صدا.
    ممکن است اسم آهنگی که در پس زمینه پخش میشود را بگویید؟

  4. سپیده says:

    سلام سندرای عزیز.
    ممنون از لطفتان. خوشحالم که دوست داشتین.

    آهنگی که در پس زمینه هست اینه:
    Windmills of your mind
    از Fausto Papetti

    این هم لینک یوتیوبش اگر خواستین :
    http://www.youtube.com/watch?v=JiStMnF51q0

  5. نیلوفر says:

    بانو مثل همیشه سپیده ی دلنشین خودم بودی. صدایی گرم و عمیق.
    ولی سپید جانم من فقط میتونم 11 دقیقه شو گوش کنم.
    باقیش load نمیشه!!!! نمیدونم چرا!

  6. قاصدک says:

    سلام نیلوفر،

    لطفا لینک مستقیم رو داونلود کنید:
    https://www.gahshenood.com/wp-content/uploads/2012/03/2012-03-30_Bad-az-rooze-aakhar.mp3
    اگر این هم کار نکرد بازم خبر بدید ببینیم چه می شود کرد.

    شاد باشید
    گاه‌شنود قاصدک

  7. مژگان عباسلو says:

    من این را قبل از این خوانده بودم بانو و یک قلب قرمز اضافه کرده بودم به دوستدارانش.
    عالی بود عالی. دوباره شنیدم. این که در نقل قولها گویش محاوره را و لحن را به خوبی اجرا می کنی از همه چیز برایم جالب تر است. خوشی و زیبایی صدا که به جای خود.

  8. سورن says:

    سپیده صدای قشنگی داری