داستان کوتاه ” روی دور کند ” نوشته محمد رضا زمانی

doore kondمردن روی دور کند

نوشته محمد رضا زمانی

اجرا: مریم مهدوی ( نارسیس)

محمد رضا زمانی (متولد 1362 تهران) نویسنده ای ناشناخته در بین نوسندگان معاصر و  اما آشنا در نوشته هایش است. داستان کوتاه روی دور کند به یقین یکی از داستانهای با ساختار قوی و پر جذبه برای خوانندگان است .از خصوصیات بارز این داستان، نثری روان و دارای عناصر اصلی داستان مدرن میباشد که مخاطب را تا به آخر در کشش داستان نگهمیدارد.

“مردن روی دور کند” یکی از داستانهای کوتاه مجموعه داستانی “در راه اژدها” از این نویسنده است.

روزنامه شرق در تحلیل این محموعه داستان مطلب زیر را دارد :

” این مجموعه داستان، شامل 10داستان کوتاه است با عنوان‌های: «نجات‌یافتگان مثلث برمودا»، «تهِ گوشواره‌ای که گم شد»، «فانوس دریایی»، «در دهان اژدها»، «نام و نام خانوادگی»، «اندوه پذیرایی»، «زنان در این میان»، «وقتی دیدیم حرفی نداریم»، «مردن روی دور کند. داستان» و «لیز». داستان‌های مجموعه در دهان اژدها اغلب حول‌وحوش زندگی شهری دور می‌زنند و طنزی زیرپوستی دارند. آنچه در پی می‌آید قسمتی است از داستان اول این مجموعه با عنوان نجات‌یافتگان مثلث برمودا: «من توی یک ساندویچی نشسته‌ام و جگر سفارش داده‌ام. وقت دارد می‌گذرد و قرار است فردا صبح همه‌چیز به‌هم بریزد. بالای سرم یک وسیله، شبیه به یک مهتابی روشن، آویزان است و کارش کشتن پشه‌هایی است که توی هوا پرواز می‌کنند. آنها یکی‌یکی توی آن می‌روند، می‌ترکند و تق‌تق صدا می‌دهند، صدایی مثل صدای پف‌کردن و ترکیدن دانه‌های ذرت در مایکروفر یا راه‌رفتن زنی با کفش‌های پاشنه‌بلند داخل راهروی یک بیمارستان. می‌خورند به دیواره برقی دستگاه، تقی صدا می‌دهند، پودر می‌شوند و احتمالا مثل گردی نامریی روی سرم می‌ریزند. نمی‌دانم وقتی پشه‌ها در آن ارتفاع پرواز می‌کنند، چه چیزی باعث می‌شود خود را به کشتن بدهند؟ احتمالا این مهتابی الکتریکی، مثل مثلث برمودا، آنهایی را که نزدیک شده‌اند و دیگر کاری از دستشان برنمی‌آید به درون خود می‌کشد. شاید هم پشه‌ها چیزی جز یک صفحه سفید معمولی در هوا نمی‌بینند و نور این صندلی الکتریکی آویزان از سقف، مثل پرتوهای آفتاب در آسمان، آنها را برای نزدیکی و گرم‌شدن بیشتر قلقلک می‌دهد. به‌هرحال، هرکدام از اینها که باشد، اوضاع من هم شبیه آنها است و قرار است فردا زندگی‌ام به دست خودم زیر و رو شود. نی را توی قوطی نوشابه مشکی فشار می‌دهم و بعد ول می‌کنم تا بالا بیاید. نور لامپ مغازه افتاده است روی شیشه ویترین و نمی‌گذارد دل و قلوه‌های ردیف بالا را ببینم. اگر امشب فرار کنم دست‌کمی از یک قاتل نخواهم داشت. پدر دوستم جلو در ساندویچی ایستاده است و یک جورهایی کشیکم را می‌دهد. هربار که نگاه‌اش می‌کنم به من لبخند می‌زند. منتظر است جگرخوردنم تمام شود و تا بیمارستان همراهی‌ام کند. هرطور شده است باید فرار کنم. صدای سه‌تق همزمان از بالای سرم بلند می‌شود که یعنی سه‌پشه در یک گردش دسته‌جمعی مرده‌اند.» ”

 

 

6 دوست داشتمش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.